تبليغاتX
شاید...

شاید...

گاهی میتونی بدون هیچ دلیلی خوشحال نباشی !!

گاهی میتونی مهربون باشی و همینطوری ملتو خوشحال کنی !!

گاهی میتونی ذوق مرگ باشی و خودتم علتشو ندونی!!

گاهی میتونی بی خیال همه چی بشی و از این همه بیعاری لذت ببری!!

گاهی میتونی تو باغ نباشی خنگِ خنگ ٬ منگ ِمنگ ... کی به کیه ؟!

اما یه چیزی هست که هیچوقت نمیتونی باشی میدونی چیه؟!!

حتی یه لحظه هم فکر نکن که گاهی٬ میتونی خودت باشی!!

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 19:7  توسط شاید من...  | 

 مهم نیست که کاری رو که دوست داری انجام بدی٬

 مهم اینه که کاری رو که انجام میدی دوست داشته باشی!!

کاش میتونستم این جمله رو درک کنم.

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 16:28  توسط شاید من...  | 

 گاهی کنجکاوی که دردسر درست می کنه و کار دستت میده .

 لازم نیست که همه چیزو بدونی .

ندونستن بعضی وقتا از دونستن بهتره!

سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن همین چیزای تکراری و پیش پا افتاده بیشتر وقتا نجات دهنده س کافیه که به داشته هامون بیشتر رجوع کنیم نه دخملم؟!

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 16:43  توسط شاید من...  | 

خدایا شکرت که آسمونو سولاخ کردی و سر شلنگ نهر بهشتو انداختی تو سولاخه. قربونت بسه! سیراب شدیم اگه برش نداری آب می برتمون.

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 17:55  توسط شاید من...  | 

هومن: مامان٬ مادر خدا كيه؟

- خدا كه مادر نداره!

- همه مامان دارن٬ پس چطوري بدنيا اومده؟

كلي تمركز ميكنم تا جدي به نظر برسم قيافه فيلسوفا رو ميگيرم نيم ساعت يه ريز فك ميزنم تا اين نيم وجبي رو روشن كنم وسطاي ارشاد ميپره وسط حرفمو ميگه:

- فهميدم خدا چطوري بدنيا اومده

- آفرين پسرم چطوري؟ ( چقدر خوب توضيح دادم ايول)

- با چوب جادو ...

- جان؟؟؟؟؟؟

با خوشحالي با صداي قان قان ميره سراغ بازيشو منو با يه عالمه بهت زدگي رها ميكنه ... يادمه قبلنا توضيحات مامانا باورپذيرتر بود يا شايدم بچه ها خنگتر بودن يا شايدم ... خيلي طول كشيد تا فهميدم  نبايد راجع به مسائلي كه دركشون سخته پافشاري كنم طول كشيد تا فهميدم گاهي ميشه بعضي قضايا رو اثبات نكرد و يه گوشه اي قايمشون كرد يا اينكه ميشه به ذهن دروغ گفت تا فك كنه كه مسأله حله!! ولي اين فنچول خيلي زود فهميده٬ خوشبحالش

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 22:37  توسط شاید من...  | 

- پگاه وقتی ناراحتی٬ منظورم اینه که وقتی خیلی ناراحتی و بی پول چیکار میکنی؟

- خـــــــب واسه خودم کفش می خرم...

- وقتی خیلی خوشحالی چی؟ اونوقت چیکار میکنی؟

- خب واسه خودم کفش می خرم...

- چه مسخره! بعد از کجا باید فهمید تو خوشحالی یا ناراحت هان؟

- از کفشی که خریدم....

- میشه توضیح بدی؟

- نه نمیشه بعضی چیزا خصوصیه

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 22:34  توسط شاید من...  | 

یکیشون رو تخت خرزو خان خوابه اون یکی هم روبروی تی وی٬ منم که مثل همیشه دارم سعی میکنم بهشون یاد آوری کنم یه کمی از این خواب زمستونی رو واسه شبشون نگهدارن.

چند شب پیش:

میگه: بیا پیش من بخواب(با بی میلی قبول میکنم سعی میکنم تو این مدتی که کنارشم خوابم نبره دستمو توی دستش میگیره و اینقدر خودشو اینور و انور میکنه تا حسابی بهم بچسبه بعد شروع میکنه به بوسیدن دستم از نوع بوس کردنش چندشم میشه به حد انفجار میرسم)

 -: بسه دیگه چقدر منو میبوسی؟

-: دوسِت دارم خب!

- مرسی منم همینطور.

-: من تشنمه واسم آب میاری؟

- نه حوصله ندارم خودت برو...

- من برم یه کم آب بخورم تو جایی نرو باشه.(آب خوردنش طولانی میشه از جام بلند میشمو به اتاق مجاور پناه میبرم تا بلکه بقیه سریالو ببینم هنوز ننشستم که صداشو میشنوم)

- کجا رفتی بیا پیشم بخواب دیگه( بازم میرم پیشش دو دقیقه نگذشته که)

 -: برم یه کم دیگه آب بخورم؟

 - تو که تازه آب خوردی!!

- خب بازم تشنمه...( از روی تخت بلند میشه و به طرف آشپزخونه میدوه صدای پاشو میشنوم بازم طول میکشه دوباره میرم سراغ سریال )بازم صداش در میاد

- کجا رفتی؟ بیا دیگه.

 - نمیام تا میام پیشِت میری آب بخوری.

- نه دیگه خیلی آب خوردم شکمم پر شد دیگه آب نمیخوام( با بیمیلی کنارش دراز میکشم)

 -: آخه من تو رو خیلی دوسِت دارم

 - منم همینطور عشق من.

- پس چرا نمیزاری بوسِت کنم؟ 

- خب آخه بوسیدن یه حدی داره

- اگه دوسم داری چرا تا خوابم میبره از پیشم میری؟

- آخه دیگه بزرگ شدی باید تنها بخوابی!

 - تو و بابا که از من بزرگترین٬ پس چرا تنها نمیخوابین؟

- بسه! چقدر حرف میزنی؟ بخواب دیگه کوچولوی زبون دراز!

چشمای مشکیش برق میزنه خودشو لوس میکنه و میگه خیلی دوست دارم( دوباره دستمو میگیره و میبوسه )

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 15:57  توسط شاید من...  | 

میگه: عجیبه شما جفت ناجوری هستین ولی چه زندگی مسالمت آمیزی دارین!

میگم: اتفاقاْ خیلی هم جوریم اون ساکته٬ عاقله٬ باهوشه٬ عمیقه٬ بزرگه مهمتر از اینا مهربونه... منــــم پرحرفم٬ شلوغم٬ دیوونم٬ سطحیم٬ کوچیکم و از همه مهمتر خشنم! خوب دو تا قطب مخالف همدیگه رو جذب می کنن دیگه

مدیر کارخونه بالاخره فرم تسویه رو امضا کرد البته هنوزم کمی مشکل وجود داره امیدوارم مدیر مالی هم کوتاه بیاد و قبول کنه...  با مدیر عامل و محل کار جدید و بعضی از همکارا  آشنا شدم روز شنبه روز اول کار همیشه روز اول روز سختیه حکایت خشته اوله.

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 12:36  توسط شاید من...  | 

وقتي از زندگي يكنواخت و روزمرگي به تنگ مياي چكار ميكني؟

ميشه بگي من بايد چكار كنم؟ يعني هر كي نتونه خودشو شاد كنه آي كيوش در حد هويجه؟

من يه هويج نارنجيم!

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 17:25  توسط شاید من...  | 

دچار ضعف شخصیتی شدم فقط یه روز سرکار نرفتم به قول رئیس رؤسا نازکردنو!! کنار گذاشتمو برگشتم سرکار البته به شرط و شروطها جالب اینه که هنوز هیچکدومش برآورده نشده.

از اولش هم ازش خوشم نیومد٬ نمیدونم چرا؟ فکر میکنم برای خیلیا پیش اومده که توی اولین برخورد از یکی خوششون نیومده و نتونستن این خوش نیومدن رو برطرف کنن... اونروز که دیدمش تصور نمیکردم یه روزی مجبور بشم باهاش کار کنم اما به فاصله سه ماه با هم همکار شدیم اونم چه همکاری!! هر چی میگفتم به شپش منیژه خانوم بر میخورد روزی چند بار باید متلکاش رو تحمل می کردم اونم به این خاطر که از جملات من یه منظوری درآورده. اینکه آدم رکی هستم درست٬ اینکه گاهی بی ملاحظه میشم هم درست٬ اما هیچوقت توی لفافه با کلمات ایهامی حرفی نزدم. نمیدونم چرا ولی همیشه صحبت رو به اینجا می رسوند که چه آدم باهوشیه و من مثل خنگا باهاش برخورد می کنم و فکر میکنم چیزی یاد نمیگیره البته مثل خنگا باهاش برخورد نمیکردم هر چند خنگ بود و هست و می مونه تنخواه گردانی کار خیلی ساده ایه مخصوصا وقتی فوق دیپلم حسابداری داشته باشی اما بعد از یکسال هر روز بازم میگم نه این هزینه است اون خرید! مالیات تکلیفی اینه٬ بیمه اون! بالاخره روز چارشنبه با هم درگیر شدیم اون یواش یواش گفت اونقدر گفت که قاطی کردم و بلند بلند گفتم نتیجه این شد که من مقصر شدم و خانوم مظلوم و معصوم و من باعث شدم بیفته بیمارستان زیر سرم و اینکه خدا بهش نه ببخشید بهم رحم کرد که نمرد.

نتیجه اخلاقی : ۱- هر سوالی که پرسیده بشه میگم نمیدونم ۲- از اول صبح میرم ماموریت تا اصن نبینمش که نتونه ازم سوال کنه ۳- از انسانیت بیزارم پس با یاداوری این کلمه مسخره هم نمیتونن مجبورم کنن که  به سوالاتش جواب بدم به منم مربوط نیست که نمیتونه کارش رو انجام بده

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 20:27  توسط شاید من...  |