از هفت و نیم صبح که دیگه تنها شدم. وقتی پسره راهی مهد شد و خدا هم با تأخیر همیشگی راه شرکت رو پیش گرفت.
کلاف بهم تافته ی زنجیری و وزنه ای پرده های لوور دراپه رو که چند ماه بود حوصله باز کردن گره هاشو نداشتم٬ پای تخت ریختم و شروع کردم به باز کردن گره ها...
گردنم درد گرفته بود. ساعت رو که نگاه کردم٬ ساعت یه ربع به نه بود ولی هنوز من نتونسته بودم اون دو کلاف رو باز کنم چند بار تا مرز باز شدن پیش رفتم اما هر بار با یه اشتباه کوچیک سر خونه اول برگشتم٬ به خودم گفتم این مسخره ترین کاریه که میتونستم امروزم رو باهاش شروع کنم!! ساعت ده دیگه داشتم منفجر میشدم که بالاخره با یه حرکت خارق العاده که فکر کنم امداد غیبی بود بالاخره باز شد اون گره لعنتی!! اونقدر ذوق زده شده بودم که انگار بهم یه بستی بزرگ با طعم نسکافه تعارف شده بود.
از ساعت ده و نیم هم تا همین الان که دارم تایپ میکنم یه بند هتل کالیفرنیا رو گوش کردم یه بار با صدای ایگلز و یه بار جیپسی کینگ شاید بیشتر از صد بار... با متن ترانه انگلیسی و ترجمه فارسیش لذت بردم آخ که چقدر دوستش دارم این ترانه رو ...
On a dark desert highway
Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up though the air
Up Ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the door way
I heard the admission bell
I was thinking to my self
This could be Heaven and
This could be Hell
Then she lifted up her candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place such a lovely place Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel Califonia
Any time of year any time of year
You can find me here
My mind is definatly twisted
She got the Mercedez Benz
She got a lot of pretty, pretty boys
That she calls men
How they dance in the court yard
Sweet summer sweat
Some dance to remember
Some dance to forget
So I called up the captain
“Please bring me my wine” He said
We haven’t had that spirt here since ″1969″
And still those voices are calling from far away
We woke up in the middle of the night
Just to hear them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place such a lovely place Such a lovely face
They’re livin it up at the Hotel Califonia
What a nice surprise what a nice surprise
With your alibies
Mirrors on the ceiling
Pink champange on ice, and she said
“We are all just visitors here of our own device”
And in the masters chambers
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can’t kill the beast
The last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
“Good luck” said the night man
We are programmed to receive
You can check out anytime you like
But you can never leave
در شاهراهي متروک و تاريک، باد سرد در موهايم مي پيچيد بوي گرم کوليتاس در هوا پيچيده بود. رو به رويم در دوردست، نوري ديدم که سوسو مي زد .
سرم سنگين و چشمانم تار شده بود. براي شب يک جا نگه داشت.٬ زن آنجا ايستاده بود، در آستانه درگاه صداي زنگ اعلام ورود را شنيدم٬ با خودم فکر کردم اين جا مي تواند بهشت باشد، يا مي تواند جهنم باشد
زن شمعي را روشن کرد و راه را نشانم داد در راهرو صداهايي به گوش مي رسيد فکر کردم چنين مي گويند.... به هتل کاليفرنيا خوش آمديد چه جاي دلپذيري! چه جاي دلپذيري!
در هتل کاليفرنيا اتاق زياد است هر موقع سال، مي تواني اتاقي پيدا کني ذهنش حرير چروک بود، يک مرسدس بندز داشت
کلي پسر خوشگل آنجا داشت که رفيق خطابشان مي کرد آنها در تابستان شيرين عرقريزان مي رقصيدند بعضي مي رقصيدند تا به خاطر بياورند، بعضي مي رقصيدند تا فراموش کنند. من مستخدم را صدا کردم - لطفا برايم شراب بياوريد او گفت:
از سال ۱۹۶۹ تا امروز هيچ روحي اينجا نيامده است و همچنان از دوردست آن صداها به گوش مي رسيد نيمه شب از خواب پريدم تا فقط بشنوم که مي گويند: به هتل کاليفرنيا خوش آمديد چه جاي دلپذيري! چه جاي دلپذيري!
آنها با دلايل خودشان در هتل کاليفرنيا زندگي مي کنند چه اتفاق غيرمنتظره قشنگي! تو هم دلايل خودت را بياور. سقف آينه بود شامپاين صورتي روي يخ و آن زن گفت: ما فقط در اينجا زنداني هستيم، زنداني تصوراتمان و در تالار اصلي آنها براي جشن جمع شده بودند با چاقوهايشان ضربه مي زدند اما نمي توانستند هيولا را بکشند.
آخرين چيزي که به خاطر مي آورم اين بود به سمت در مي دويدم بايد راه بازگشت را پيدا مي کردم جايي که قبلا در آن بودم نگهبان شب گفت:
آرام باش! برنامه ما اين است که پذيرايي کنيم تو هر وقت بخواهي مي تواني تسويه حساب کني اما هرگز نمي تواني اينجا را ترک کني.