درد تمومی نداره
دیگه از تحملم خارج شده
داروها عصبی و افسرده م کردن
بیخودی ناراحتم
حسابی هاپو شدم کافیه که یه چیزی به اندازه سر سوزن جهت پاچه گرفتن باشه حیف که کسی پاچه شو به من نمیده
بابا٬ ملت این قرصا به من نمیسازه !
درد تمومی نداره
دیگه از تحملم خارج شده
داروها عصبی و افسرده م کردن
بیخودی ناراحتم
حسابی هاپو شدم کافیه که یه چیزی به اندازه سر سوزن جهت پاچه گرفتن باشه حیف که کسی پاچه شو به من نمیده
بابا٬ ملت این قرصا به من نمیسازه !
تقریباً یکماهی شده٬ اما درد همچنان هست٬ به هم عادت کردیم وقتی نیست شوکه میشم! میگم نکنه رفته باشه٬ دیگه نیاد؟!!
احساس می کردم به یکی از داروهای تزریقی حساسیت دارم اما٬ کدومشون٬ نمیدونم؟ روز اول به سختی گذشت چه گذشتنی؟!! هر بار که داروها تزریق می شد به فاصله ۵ تا ۱۰ دقیقه بعدحالت تهوع شدید بهم دست میداد٬ سابقه ی بالا آوردن ندارم اما٬ نمیدونم اون دارو چي بود؟ که به بالا آوردن ختم میشد
. با شکم پاره بخوای بالا هم بیاری! وا مصیبتا٬ می مردم و زنده میشدم. خواهر طفلکی ۴ بار توي ۴ بار تزريق لباسامو عوض کرد- اونم بـــــــد دل!!- نمیدونم چطور اون وضع رو تحمل می کرد؟ پرستارا عوض می شدن و باید واسه هر کدوم توضیح میدادیم که من به یکی از داروها حساسیت دارم بالاخره فهميدن كه بايد بهش فکر کنن! اول گفتن مسکن باید باشه!
ای بــــــــــابـــــــــــا! من با اون همه مسکن آروم نمیشدم حالا تصميم گرفتن٬ قطعش كنن و به جاش از شياف اسفاده كنن( چندش)! خوشبختانه تو تزریق بعدی که گلاب به روتون حالم بد شد فهمیدن كه کفکینه كه حساسيت ايجاد كرده! باركلا دست ! به شكرانهي اين كشف مهم هورا كشيديم
اما٬ بازم خدا رو شکر كه فهمیدن! آخه اون شیافاي حال بهم زن اثری نداشت! ضمن اینکه NPO (نخور پدر... الاغ) هم بودم ...
روز اول كه يه ۴۸ ساعتي شد. هر ساعت دو يا سه ساعت طول ميكشيد عقربه ها حركتشون متوقف شده بود يه مدت زيادي هي ميپرسيدم ساعت چنده؟ ملت ميگفتن شيش! چرا همش شيشه؟ چرا هفت نميشه؟ خوشبختي٬ اشكمم نميومد! خدايا چقد دلم ميخواست گريه كنم٬ آخه گريه كردين موقع درد؟ ببينين چقدر خوبه! چقد درد رو كم ميكنه؟!!
Any way ٬ روز دوم شد چه واقعهي خجستهاي!! ساعت ۱۱ صبح زود آفتاب نزده البته!! سر و كله ي دكتر نازنين پيدا شد
- پگاه حالمون چطوره؟
- من كه دارم ميميرم دكتر جون ولي شما ماشاله خوبي؟
- با خنده:منم ديروز خيلي بد بودم عملت واقعاً سنگين بود اما٬ تمام بافتا رو از تو لگنت برداشتم و كيستت رو هم همينطور! اندومتريوماس ديگه كاريش نميشه كرد! احتمال عود كردنش هم زياده اما٬ با دارو و ورزش ميشه تا حدودي از پيشرفتش جلوگيري كرد...
ايول دكتر واسه اينهمه روحيه پروريت! عود ميكنه يعني چي؟ يعني بازم عمل؟ اين ديگه انصاف نيست درسته كه تا حالا ٬۴ ۵ بار جراحي شدم اما اين يكي يه چيز ديگه بود٬ اگه بخواد تكرار بشه كه ديگه بفرمائيد٬ برو بمير بهتره٬ تموم اين افكار آزاردهنده تو مغزم رژه ميرفت از مابقي حرفهاي دكتر و چيزي كه بين ايشون و خواهر و همسر جان رد و بدل شد چيزي نفهميدم٬ تنها جملهاي كه توجهم رو جلب كرد جوابي بود كه به سؤال خواهر جان داده شد هر چند من سؤال رو نشنيدم اما ميشد حدس زد چي پرسيد
- عمل سنگيني بود دوساعت طول كشيد تموم كسايي كه اونجا بوديم (تو اتاق عمل) از چيزي كه ديديم خيلي ناراحت شديم اما٬ الان ديگه خوبه! پگاه جان ديگه پاشو راه برو از دو سه ساعت ديگه هم يواش يواش شروع كن به خوردن مايعات...(رو به پرستار) اگه مشكلي نداشت بعدازظهر مرخصه!
راه برم ... بخورم....بعد از ظهر مرخصم!! بابا من در حال مرگم٬ دكتر حالش خوب نيست اشتباه كردم گفتم خوبه كجا برم
....
بعد از رفتن دكتر پرستار به خواهر جان گفتن كه: آب كمپوت آناناس رو بزار خنك شه در حد نصف استكان بده بخوره.
سه ساعت بعد:
- پگاه بايد آب كمپوت بخوري..
- آب كمپوت؟ اشتباه ميكني گفت آب آناناس برو از بوفه يه آب آناناس بگير...
نصف استكان آب آناناس خوردن همانا و به فاصله يك ساعت ورم كردن در حد يه خانوم باردار نه ماهه اونم دوقلو همان٬ واي واي واي چشمتون روز بد نبينه... فقط همينو كم داشتم! داشتم ميتركيدم٬ درد چند برابر شده بود تازه بايد راه هم ميرفتم! تداعي اون لحظات هم يه جور خود آزاري دوبارهس...وقتي پرستار شنيد كه آب ميوه خوردم به جاي آب كمپوت! آنچه كه نبايد بار خواهر جان نمود( بيچاره خواهر جان )
البته خاصيت جراحي باز همينه٬ اگه يه ذره وضع پزشكي ما خوب بود و به بيمار توجه ميشد قبل از اينكه در شكم طرف رو بدوزن٬ اول هوايي رو كه حين جراحي وارد بدن ميشه رو خارج ميكردن اما٬ واقعيت اينه كه بعد از تموم جراحي ها نفخ يه پديده ي طبيعيه كه البته واسه من با اون شاهكار تشديد هم شد... دو هفته ورم داشتم و هيچكدوم از لباسام تنم نميشد٬ هومن كه حسابي توهم گرفته بودشو فكر ميكرد يه چيزي تو شكممه و ميگفت:
- مامان تو شيكمت ني ني هست؟
- نه مادر جان ني نيم كجا بود؟( خدا نكنه... بچه رو بزارم كجاي دلم! تو اين ها گير واگير همين يه قلمو كم دارم)
بماند كه هفته اول چقدر سخت گذشت و هفته دوم رو با چه مشقتي اومدم سركار هر چند ۶ هفته استراحت طبق گواهي دكتر داشتم...
اندومتريوز يه بيماري خوشخيم و بدون علامت توي بعضي از خانوماس كه در مرحلهي حاد و پيشرفته وقتي تومورهاي اندومتريوما ظاهر ميشه فقط جراحيه كه جواب ميده هر چند در بعضي موارد ميشه از دارو درماني استفاده كرد كه اكثر دكترها در اين مورد با هم توافق ندارنو هيچوقت درمانش ۱۰۰٪ نيست اما هر چي سن بالاتر ميره و به يائسگي نزديك ميشي بيماري پسرفت ميكنه اين بيماري رابطه مستقيم با هورمون استروژن داره ....
زندگي ادامه داره هنوزم معتقدم منتظر من نميمونه پس بزن بريم كه جا نمونيم...
یلدای خوبی نبود. یعنی من فکر کردم خوب نبوده! یه شیشه روغن کرچک و ۴ تا بیزا کودیل بجای تنقلات یلدایی٬ خیلی چسبید! چشمتون روز بد نبینه٬ حس خوردن روغن کرچک رو هنوزم میتونم تصور کنم و قیافم دیدنی میشه خیلی چندش آوره!
روز بعد: ساعت ۸ صبح تو بیمارستان بودم٬ لباس پوشیدم سوند رو ساعت ۹ گذاشتن آخ سوز میزدااااا.... تا ساعت ۱۱ و نیم من با سوند سوزآور زندگیها کردم بالاخره راهی اتاق عمل شدم ! اتاق عمل چیه بگین سلاخ خونه! کلی دکتر و پرستار سبز و با ماسک و دستکش خونی و ... اونجا پرسه میزدن و سراغ قربونی بعدی رو میگرفتن از توی یه اتاق به یه اتاق دیگه در رفت و آمد بودن و هر کس رد میشد میپرسید مریض کی هستی؟عمل چی؟
- دکتر.... لاپاراتومی...
یه چهره ی آشنا... ایول خانوم دکتر! چه تر تمیز بود٬ تازه آستین لباسش سه ربع بود٬ تو اون شیر تو شیر تنها چیزی که خوب بنظر میومد آستین خانوم دکتر بود!
دکتر لبخندی زد و گفت:
- پگاه جون حاضری؟
منم که چاره ای جز حاضر بودن نداشتم!
- بعععععله
ماوقع بیهوشی بماند...
بعد از عمل فقط درد بود درد .... یه درد وحشتناک البته نمیشه ضربه های دست اون آقایی رو که اصرار می کرد نفس بکشم رو فراموش کرد توی پیشونیم میزد و میگفت:
- خانوم نفس بکش٬ عمل تموم شد! چشماتو باز کن! ببین٬ این اکسیژنه! نفس بکش!!!
پراب رو روی دهن و بینیم گذاشت!
ولی مگه چشمم باز میشد٬ مگه درد میذاشت نفس بکشم! فقط میگفتم:
- درد دارم
هیچکس توجه نمیکرد! به زور چشامو باز کردم کنار تخت روون من یه خانوم بود ظاهراْ اونم عمل کرده بود اما ساکت بود و با یه حالت گیج و گنگ پرسید
- چته؟
- درد دارم؟
- چرا؟
- عمل کردی؟ درد داری؟
- آره. درد ندارم...
بمیر بابا... من دارم میمیرم تا بوده سواره از پیاده خبر نداشته٬ پس چرا من درد دارم؟!! اینا توی مغزم گذشت اما به لبم نیومد...
بالاخره با برانکارد بردنم بیرون! از روی برانکارد بلندم کردن صدای پرستار رو میشنیدم پلکام سنگین بود باز نمی شد فقط صدا ...
-خانوم برو بالا روی تخت ٬ آقا شما هم بیا اینور٬خوب با شمارش من بلندش میکنیم ۱ ۲ ۳ یا علی!
انگار غول میخواستن بلند کنن! دیگه یه مریض ۶۰ کیلویی یا علی میخواد؟!!
- آخ
یکی از اون یا علی گویانها منو از اون بالا انداخت رو تخت درد و درد و درد....
همهمه بود همراها حرف میزدن
خواهر جان :لـــــــــــــــاپــــــــــــــاراتومــــــــــــی٬ این دیگه چیه فکر کنم اشتباه کردن مریضیش یه چیز دیگه بود نه داداش؟!
من( با یه صدای ضعیف البته!): یعنی عمل باز
- اُ..... خوبی؟
تقریبا بهوش اومدم ولی از مسکن خبری نبود٬ سرم و داروی اول تزریق شد٬ نمیدونم چند ساعت درد کشیدم؟ بالاخره مسکن تزریق شد٬ از بس ضجه زدم! از بس گفتم درد!!! واسم مسکن بزنید... ملت دارم میمیرم! اما مگه درد تموم می شد٬ چند باری عمل کردم !!! اما این یکی یه چیز دیگه بود ! از اون عملا که فقط میگی خدایا مرگ بده راحت شم!
بقیش هم برای دفع بعد![]()
نمیدونم کجای پیشونی من نوشته الاغ اما هرجاش که نوشته درست نوشته
آخه یکی نیست بگه چرا توی کاری وارد میشی که هیچ جا امتحانش نکردن هیچکسم بلدش نیست؟
ورود اطلاعات به نرم افزار شروع شده اما مگه وارد میشه اسم اکسپرت و ایمپرت که میاد چار ستون تنم میلرزه انگار که جن دیده باشم از بس صفحه Server Error in '/' Application رو دیدم عملا هنگ کردم آقا خر ما از کره گی دم نداشت سم هم نداشت عطاش رو به لقاش میبخشم مهرم حلال جونم آزاد دارم یواش یواش خل میشم
ناراحتم ... خیلی ناراحتم! نه این جمله رو اینطوری نباید گفت باید بگم خوشحال نیستم اصن خوشحال نیستم!
همکار عزیز گرامی هم از سفر برگشته و سوغات واسم لواشک مغزدار جومونگ آورده همینطور که میخورم و چشمو از ترشیش تنگ میکنم میگم نمردیمو لواشک مغزدار جومونگم خوردیم!!
امروز روز پنجم برنامه زمانبدی آشنایی با واحدهای تعمیراتی بود امروز حس کردم دیگه از تکرار مکررات دارم خسته میشم واحدهای تعمیراتی فقط تو یک چیز با هم متفاوتن اونم نوع کارشونه وگرنه نحوه پرمیت گیری و انجام دستور کارها هیچ فرقی با هم نداره دیگه فرایند رو از حفظ شدم خدایا سه روز دیگه بهم طاقت بده سه واحد دیگه مونده. توی کارگاه مرکزی زیر اونهمه نگاه راه رفتن و زمین نخوردن خیلی سخته...
میگه داستان بنویس..
میگم: ول کن داستان کیو بنویسم خودمو؟
- آره مگه چیه؟ تو میتونی... اینطوری حوصلتم سر نمیره
- مگه داستان نویسی کشکه که همینطوری من بیام نویسنده شم؟ تازه از این همه داستان خسته شدم دیگه نوشتنش یه جور ظلمه...
گاهی اونقدر دلتنگ میشم که کنترل زندگی از دستم خارج میشه.. زهر میشم حرفام گزنده میشه و دل آزار میشم از خودمو هر کی که میشناسم خسته میشم ... اینروزا دلتنگم
نمیدونم از کی؟ ولی از اون وقتی که یادم میاد از انجام کارهای روتین و تکراری خوشم نمیومد گاهی وبلاگنویسی هم تکرار مکررات میشه. واسه همین میرمو یه مدت بیخیال همه چیز میشم حتی کامنتدونی رو هم چک نمیکنم با اینحال دوست ندارم یه جای دیگه برم! آخرشم برمیگردم سر خونه زندگیم... مثل زنایی که دم به دقیقه قهر میکنن میرن خونه باباشون و بعد هم خودشون برمیگردن!
گاهی افسردگی باعث میشه به اینجا پناه بیارم گاهی سرخوشی !
نتیجه اخلاقی: من یه آدم معمولی نیستم من یه آدم غیرمعمولیم!!
هلاک شدم شاید شهید شدن توصیف مبسوط تری باشه٬ نقاشی خونه یازده روز طول کشید تمیزکاریش ۲۲ روز٬ تازه به قول هومن پذارایی مونده!!
یه سرما خوردگی کوچولو بود شایدم حساسیت اما رنگ و بو و ... بقیه موارد باعث یه عفونت و سرفه های وحشتناک شده ملت از دست سرفه هام شبا خواب ندارن بقیه هم از دست صِدام روزها آسایش!!
آی ننه از بس سرفیدم زخم شده ...
پگاه جان !!
۱- نسخه پیچیدن ممنوع !! زندگی هر کسی نسخه خاص خودشو داره نسخه ی بعضیا در حد یه سرماخوردگیه ساده س بعضیا سرطان دارن٬ بعضیا هم متاسفانه ا ی د ز!! حالیته؟
۲- هر کس خواست خودشو بندازه تو چاه٬ لازم نیست دستشو بگیری و نجاتش بدی! نیازی هم نیست که کمکش کنی تا زودتر تو چاه بیوفته ٬ فقط شتر دیدی ٬ ندیدی... شیر فهمت کنم خودتو بزن به ندیدن!! OK
۳- فلسفه زاده شدن انسان شاد زیستن است پس شاد زی! چون تا بیای بفهمی که چه خبره و کی به کیه؟ تموم شدی و رفتی پی کارت خلاصه اینکه تو خیلی بیل زنی باغچه ی خودت رو بیل بزن.
- کجا داری میری؟
- تو باغچه...
سال نو مبارک!
این جمله رو دوست ندارم!! چرا؟ فکر میکنی نیاز به جواب دادن داره؟
هر سال یه چند روزی قبل از سال نو خودمو قایم میکنم تا چند وقت بعد از سال نو که مجبور نباشم این جمله مزخرف رو بگم یا بنویسم اما ...
.....
- تو که میخواستی جدا شی٬ دو تا بچه پس نمینداختی خانوم خانوما!
ـ من شش سال پیش بچه آوردم!
- خدای من یعنی چی؟!! شش سال پیش گذشته خیلی دوری نیست تازه تو چندان فرقی با ده سال پیشت هم نکردی چه برسه به...
- یعنی میگی بسوزم و بسازم؟
- آره بسوز و بساز تا یاد بگیری مادر شدن ساده نیست تو مسئولی !! مشکل شما یک ساله پیش اومده سی ملیون رقمی نیست که به خاطرش بچه ها رو فدا کنی کی رو دیدی به خاطر پول از بچه هاش بگذره بعضیا حاضرن تموم زندگیشونو بدن اما بچه ی مریضشون خوب شه برو خدا رو شکر کن که بچه هات سالمن..
- آخه تو این مردو نمیشناسی اون واسه پول من کیسه دوخته چرا ازش دفاع می کنی؟
- ببخشیدا تو و اون مرد پولکیت"هر دوتون" برین به جهنم! حرف من اون دو تا طفل معصومه!
- خداشون بزرگه٬ تو تضمین می کنی که اگه همه ی پولو بهش دادم بعد از یه مدت طلاقم - تضمینی وجود نداره حتی اگه این اتفاق بیوفته که بعید نیست تو همیشه سربلند میمونی چون همه میگن به خاطر بچه ها از همه چیز گذشتی من فکر نمی کنم این چیز کمی باشه هنوزم اخلاقیات حرف اول رو میزنه حتی اگه تعداد آدمایی که مثل ما فکر میکنن به تعداد انگشتای دست باشن
- نــــــــــــــــه نمیتونم به اون زندگی برگردم! اون پول ارثیه که بهم رسیده به اون نمیدمش...
ـ این حرف آخرته
ـ آره
- اوهوم٬ باشه! موفق باشی و خداحافظ
گوشی رو گذاشتم٬ خداشون بزرگه راست میگه بچه ها بزرگ میشن زودتر از اون چیزی که فکرشو میکنیم اما نمیتونم باور کنم هنوزم بچه دار شدن واسه بعضیا یه پروسه عادی بعد از یه ه م خ و ا ب گ ی ه!!!!