تبليغاتX
شاید...

شاید...

درهم

من؟ خوب یه مدتیه که رفتم سرکار...

کجا؟ بهش میگن شرکت صنایع ورق بومان...

ورق چی؟ ورق پلیمری...

چیکار میکنم؟ هـــــــــــــــــــــــــا... از تنخواه گردانی بگیر تا بایگانی و اپراتوری و بازرگانی و حضور و غیاب پرسنل و بیمه و  لیست حقوق و .... خلاصه اینکه من در حال  حاضر یه هفت هشت نفری هستم!!

ملالی نیست این نیز بگذرد.

دارم از خستگی غش میرم!!

تا بعد

+ نوشته شده در  86/10/13ساعت 21:44  توسط شاید من...  | 

از هفت و نیم صبح که دیگه تنها شدم. وقتی پسره راهی مهد شد و خدا هم با تأخیر همیشگی راه شرکت رو پیش گرفت.

کلاف بهم تافته ی زنجیری و وزنه ای پرده های لوور دراپه رو که چند ماه بود حوصله باز کردن گره هاشو نداشتم٬ پای تخت ریختم و شروع کردم به باز کردن گره ها...

گردنم درد گرفته بود. ساعت رو که نگاه کردم٬ ساعت یه ربع به نه بود ولی هنوز من نتونسته بودم اون دو کلاف رو باز کنم چند بار تا مرز باز شدن پیش رفتم اما هر بار با یه اشتباه کوچیک سر خونه اول برگشتم٬ به خودم گفتم این مسخره ترین کاریه که میتونستم امروزم رو باهاش شروع کنم!! ساعت ده دیگه داشتم منفجر میشدم که بالاخره با یه حرکت خارق العاده که فکر کنم امداد غیبی بود بالاخره باز شد اون گره لعنتی!! اونقدر ذوق زده شده بودم که انگار بهم یه بستی بزرگ با طعم نسکافه تعارف شده بود.

از ساعت ده و نیم هم تا همین الان که دارم تایپ میکنم یه بند هتل کالیفرنیا رو گوش کردم یه بار با صدای ایگلز و یه بار جیپسی کینگ شاید بیشتر از صد بار...  با متن ترانه انگلیسی و ترجمه فارسیش لذت بردم  آخ که چقدر دوستش دارم این ترانه رو ...

On a dark desert highway

Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up though the air
Up Ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the door way
I heard the admission bell
I was thinking to my self
This could be Heaven and
This could be Hell
Then she lifted up her candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place    such a lovely place    Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel Califonia
Any time of year any time of year
You can find me here

My mind is definatly twisted
She got the Mercedez Benz
She got a lot of pretty, pretty boys
That she calls men
How they dance in the court yard
Sweet summer sweat
Some dance to remember
Some dance to forget

So I called up the captain
“Please bring me my wine” He said
We haven’t had that spirt here since ″1969″
And still those voices are calling from far away
We woke up in the middle of the night
Just to hear them say

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place   such a lovely place    Such a lovely face
They’re livin it up at the Hotel Califonia
What a nice surprise  what a nice surprise
With your alibies

Mirrors on the ceiling
Pink champange on ice, and she said
“We are all just visitors here of our own device”
And in the masters chambers
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can’t kill the beast

The last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
“Good luck” said the night man
We are programmed to receive
You can check out anytime you like
But you can never leave

در شاهراهي متروک و تاريک، باد سرد در موهايم مي‎ ‎پيچيد بوي گرم ‏کوليتاس در هوا پيچيده بود. رو به رويم در دوردست، نوري ديدم که‎ ‎سوسو مي زد‎ .‎
سرم سنگين و چشمانم تار شده بود. براي شب يک جا نگه داشت.٬ زن آنجا‎ ‎ايستاده بود، ‏در آستانه درگاه صداي زنگ اعلام ورود را شنيدم٬ با خودم فکر کردم اين ‎جا مي تواند ‏بهشت باشد، يا مي تواند جهنم باشد
‎ ‎زن شمعي را روشن کرد و راه را نشانم داد در راهرو صداهايي به گوش‎ ‎مي رسيد فکر ‏کردم چنين مي گويند.... به هتل کاليفرنيا خوش آمديد چه جاي دلپذيري! چه‎ ‎جاي ‏دلپذيري‎!‎
‎ ‎در هتل کاليفرنيا اتاق زياد است هر موقع سال، مي تواني اتاقي‎ ‎پيدا کني ذهنش حرير ‏چروک بود، يک مرسدس بندز داشت

 ‎کلي پسر خوشگل آنجا داشت که رفيق خطابشان مي کرد آنها در تابستان‎ ‎شيرين ‏عرقريزان مي رقصيدند بعضي مي رقصيدند تا به خاطر بياورند، بعضي مي رقصيدند تا‎ ‎فراموش کنند. من مستخدم را صدا کردم - لطفا برايم شراب بياوريد او گفت‏‎:‎
‎ ‎از سال ۱۹۶۹ تا امروز هيچ روحي اينجا نيامده‎ ‎است و همچنان از ‏دوردست آن صداها به گوش مي رسيد نيمه شب از خواب پريدم تا فقط‎ ‎بشنوم که مي ‏گويند: به هتل کاليفرنيا خوش آمديد چه جاي دلپذيري! چه جاي‎ ‎دلپذيري‎!‎
‎ ‎آنها با دلايل خودشان در هتل کاليفرنيا زندگي مي کنند چه اتفاق‎ ‎غيرمنتظره قشنگي! ‏تو هم دلايل خودت را بياور. سقف آينه بود شامپاين صورتي روي يخ و‎ ‎آن زن گفت: ما فقط ‏در اينجا زنداني هستيم، زنداني تصوراتمان و در تالار اصلي آنها‎ ‎براي جشن جمع شده ‏بودند با چاقوهايشان ضربه مي زدند اما نمي توانستند هيولا را‎ ‎بکشند.‎ ‎
آخرين چيزي که به خاطر مي آورم اين بود به سمت در مي دويدم بايد‎ ‎راه بازگشت را پيدا ‏مي کردم جايي که قبلا در آن بودم نگهبان شب گفت‎:‎
‎ ‎آرام باش! برنامه ما اين است که پذيرايي کنيم تو هر وقت بخواهي‎ ‎مي تواني تسويه ‏حساب کني اما هرگز نمي تواني اينجا را ترک کني.‎

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت 14:45  توسط شاید من...  | 

یه وقتایی دوست دارم بنویسم. خیلی چیزا هست که میشه راجع بهشون٬ ساعتها نوشت بدون اینکه به صفحه ی مونیتور نگاه کرد.

مینویسم و پاک میکنم..... مینویسم ٬ پاک میکنم.... مینویسم پاک میکنم. من چی مینویسم؟ 

کتاب مدیریت بازاریابی رو از صبح با خودم اتاق به اتاق حمل کردم بدون اینکه بازش کنم دریغ از خوندن یک صفحه! 

من ۱۵ تا کتاب خریدم.

تمام منابع مدیریت رو خریدم.

۴ تا از کتابها رو فقط نگاه کردم٬ ۱۱ تای دیگه رو از هر کدوم حدود ۶۰ صفحه خوندم.

اگه روزای باقیمونده رو بشمرم بدون احتساب پیشامدها ۹۵ روز مفید وقت دارم تا خودم رو برای امتحان حاضر کنم. یعنی برای هر کتاب تقریباْ شش روز و نیم که شرط میبندم کافی نیست!!

تا زمانی که فکر میکنم هدف اولم٬ پیدا کردن ِ یه کار  ِ تقریباً خوبه! میدونم که٬ نمیتونم درست و حسابی درس بخونم. 

همه چیز رو درباره خودم میدونم٬ فقط یه چیز رو نمیدونم٬ اینکه چرا همیشه پای عمل که میرسم یه پام میلنگه؟

 من: چطوری میتونم تغییرت بدم پگاه هـــــــــــــا! خودت بهم بگو؟

 

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 13:53  توسط شاید من...  | 

دیر اومدم اما زود باید برم.

به خودم قول میدم٬ با خودم شرط میزارم٬ کلی به خودم بد و بیراه میگم٬ کلی پول خرج میکنم٬ یه عالمه کتاب میخرم.

بر حسب ذائقه ی تنوع طلب!! به هر کدوم نوکی میزنم و بعد به خاطره ها میسپرم.  

حالا اینجا اگه فحش ندم خیلی هنر کردم آخه این مرض چیه که من دارم؟ مرض خود ناباوری! تنوع طلبی! هدف نامشخص! بی انگیزگی ( به واژگان اضافه بفرمائید)... ضرر رسانی به سبد خانواده! یا شاید٬ شاید ...

باری پول و پله که ندادیمان٬ حداقل سرعقل بیاورمان بلکه این آخر عمری روسفید شویم زیر درگاهت. هر چند به خاطر نداده ها شاکرم و به خاطر داده ها مدیون٬ اما بنده ی رو سیاه همیشه گله مند است. دیگر زیاده عرضی نیست منتظر کرمت میمانم تا بعد.

پی . نوشت:  باید سی دی راز را نگاه کنم بلکه تغییری در راه رفتنم حاصل شود آه ای انحنای مدور تاریخ از جوشن به شمشیر از...

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 15:43  توسط شاید من...  | 

من: هومن جون٬ عزیز دلم٬ تو دیگه بزرگ شدی٬ گلم! باید توی تخت خودت بخوابی٬ حواست هست چی میگم؟

هومن: آره حواسم هست٬ اما پس من کی باید پیش تو بخوابم؟ وقتی بزرگ شدم ...هـــــــــــــا؟

من: نه! وقتی بزرگ شدی دیگه اون موقع پیش زنت می خوابی.

هومن (در حالی که هول کرده و تا حدودی هم عصبی شده) میگه: آخه... آخه من زن از کجا بخرم؟ پول ندارم که! تازه زن فروشی کجا هست؟

اونقدر این حرفا رو با ناراحتی و بغض میگه که دلم واسش کباب میشه.

من: خیلی خوب پیش خودم بخواب. توی چشمای مشکی و براقش زل میزنم با لبخند نگام میکنه و میگه: آخه من تو رو خیلی دوس دارم. میگم: منم تو رو خیلی دوست میدارم خوشگلم ...

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم

به جای آنکه انگشت اشاره ام را بطرف او بگیرم

در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم

به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم٬ به او نگاه می کردم

سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم

به جای اصول راه رفتن ٬ اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم

از جدی بازی کردن دست بر میداشتم و بازی را جدی می گرفتم

در مزارع بیشتر میدویدم و به ستارگان بیشتر خیره میشدم

بیشتر در آغوشش میکرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم

کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تأییدش می کردم

اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را...

بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم٬

قدرت عشق را یادش میدادم...

                                                                                                "دايان لومان"

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 12:46  توسط شاید من...  | 

 مثل هر شب دیشبم بد خوابیدم. طبق معمول دم دمای صبح سر و کله ی  هومن پیدا شد و آروم خزید زیر پتو٬ خوب شد که آروم اومد وگرنه من بیدار میشدم!!

بازم با تأخیر داره میره٬ زنگ هشدار موبایلش رو میشنوم٬ نگاش میکنم میگه فردا سالگرد ازدواجمونه!! میگم اوهوم و بیشتر خودمو زیر پتو میکشم٬ میگه کاری نداری؟ مثل همیشه جواب میدم بسلامت مراقب خودت باش و میره....

خاطراتم رو مرور میکنم از دو سه شب پیش شروع میشه میپرسم از زندگیمون راضیی؟ میگه آره خیلی.. می پرسه تو چی؟ میگم اوهوم و صورتم رو توی گردنش پنهون میکنم....

با لگد اهدایی هومن از وسط انبوه خاطرات میپرم بیرون و درد پای کوچولوی هومنو رو تنم بیشتر حس میکنم...

پ.نوشت:دارم ۳۳ ساله میشم دو تا سه٬ باید به فال نیک گرفت. امسال روز اول ماه رمضون افتاده تو تولد من.

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت 14:27  توسط شاید من...  | 

میگه اگه من حافظه ی تو رو داشتم الان فوق دكترا گرفته بودم.

ميگه خودمونيم بعضي وقتها يه چيزايي ميگيا پس مخت كارم ميكنه و تو ازش كار نميكشي....

ميگه مثل اينكه اينبار جدي شدي.

ميگه اگه يه ذره اين اخلاقت هم درست بشه ديگه حرف نداري.

ميگم حافظه‌ي من تو بعضي چيزا خيلي خوبه... اما تقويتش ميكنم واسش برنامه دارم٬ كتاب خريدم!!

ميگم مخم كار ميكنه اما وقتي كه فكر كنه لازمه!!

ميگم آخ كه اگه اينبار جدي باشه چي ميشه!!

ميگم اين يكي رو شرمنده هر چي تلاش كنم اين يه قلم تغيير نميكنه اگه هم تغيير كنه فصليه!!

پي نوشت: سرم شلوغه

 

 

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 9:53  توسط شاید من...  | 

گاهی باید سکوت کرد!!

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت 14:56  توسط شاید من...  | 

۱- بعضی حرفها تا وقتی ارزش دارن که گفته نشده باشن.

۲- آدما اون چیزی نیستن که به نظر میرسه اون چیزی هستن که به نظر نمیرسه.

۳- گاهی اوقات یه جمله باعث میشه یه افق تازه جلوی چشمات باز بشه.

۴- آدم مثل آب میمونه اگه یه جا بمونه و جاری نشه تبدیل به یه گنداب میشه باید همیشه در حرکت بود.

۵- هر چقدر هنر واسه نمایش دادن داشته باشی مهم نیست مهم اینه که بتونی پول دربیاری!

۶- هر چند خیلی بی خیال به نظر میرسم اما...

۷- الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 پ. نوشت: من بدبین نیستم فقط خوشبین نیستم بین اینا یه فاصله هست حواست که هست؟!!

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 19:44  توسط شاید من...  | 

تا حالا چند بار واست پيش اومده كه كلي حرف واسه گفتن داشتي اما هيچكدومش رو نتونستي بگي؟

يه بار٬ ده بار٬ صد بار٬ هزار بار ... خيلي!

واسه خودمون متأسفم!

زيپش رو كشيديم احتمالاً از اين به بعد در چشمهامون رو هم كوك ميزنيم واسه نديدن. نه !! بهتر نديدن و گرنه مدتهاست كه نمي‌بينيم كه نمي شنويم كه نمي گوييم كه نمي‌خواهيم كه نمي فهميم كه ....

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 15:29  توسط شاید من...  |