یکیشون رو تخت خرزو خان خوابه اون یکی هم روبروی تی وی٬ منم که مثل همیشه دارم سعی میکنم بهشون یاد آوری کنم یه کمی از این خواب زمستونی رو واسه شبشون نگهدارن.
چند شب پیش:
میگه: بیا پیش من بخواب(با بی میلی قبول میکنم سعی میکنم تو این مدتی که کنارشم خوابم نبره دستمو توی دستش میگیره و اینقدر خودشو اینور و انور میکنه تا حسابی بهم بچسبه بعد شروع میکنه به بوسیدن دستم از نوع بوس کردنش چندشم میشه به حد انفجار میرسم)
-: بسه دیگه چقدر منو میبوسی؟
-: دوسِت دارم خب!
- مرسی منم همینطور.
-: من تشنمه واسم آب میاری؟
- نه حوصله ندارم خودت برو...
- من برم یه کم آب بخورم تو جایی نرو باشه.(آب خوردنش طولانی میشه از جام بلند میشمو به اتاق مجاور پناه میبرم تا بلکه بقیه سریالو ببینم هنوز ننشستم که صداشو میشنوم)
- کجا رفتی بیا پیشم بخواب دیگه( بازم میرم پیشش دو دقیقه نگذشته که)
-: برم یه کم دیگه آب بخورم؟
- تو که تازه آب خوردی!!
- خب بازم تشنمه...( از روی تخت بلند میشه و به طرف آشپزخونه میدوه صدای پاشو میشنوم بازم طول میکشه دوباره میرم سراغ سریال )بازم صداش در میاد
- کجا رفتی؟ بیا دیگه.
- نمیام تا میام پیشِت میری آب بخوری.
- نه دیگه خیلی آب خوردم شکمم پر شد دیگه آب نمیخوام( با بیمیلی کنارش دراز میکشم)
-: آخه من تو رو خیلی دوسِت دارم
- منم همینطور عشق من.
- پس چرا نمیزاری بوسِت کنم؟
- خب آخه بوسیدن یه حدی داره
- اگه دوسم داری چرا تا خوابم میبره از پیشم میری؟
- آخه دیگه بزرگ شدی باید تنها بخوابی!
- تو و بابا که از من بزرگترین٬ پس چرا تنها نمیخوابین؟
- بسه! چقدر حرف میزنی؟ بخواب دیگه کوچولوی زبون دراز!
چشمای مشکیش برق میزنه خودشو لوس میکنه و میگه خیلی دوست دارم( دوباره دستمو میگیره و میبوسه )